الشيخ البهائي العاملي
16
الكشكول
بالا روى از دود دل من آموخت * وز چشم ترم قطره زدن ياد گرفت درويش دهكي مرا چه حد سخن بيش آن جمال وقد است * كه صد هزار صفت گر كنم يكى ز صد است بد است خوي تو اى جان كه بد همىگويند * رخت كه هست بگو گفت هيجكس كه بد است * * * * گفتهء درويش جان ده در طريق عاشقي * كار دشوارى بفرما اين خود آسان منست * * * * از غم صورت شيرين بقيامت فرهاد * صد قيامت كند آن دم كه رود كوه بباد * * * * مىكند پروانه ترك جان وميسوزد روان * تا نبيند شمع خود را مجلسآراى كسان * * * * اگر ز من طلبي جان چنان بيفشانم * كه آب در دهن حاضران بگردانم * * * * مر از عشق نه عقل ونه دين ونه دنيا است * چه زندگى است كه من دارم اين چه رسوائيست حديث شوق همين بس كه سوختم بىدوست * سخن يكى است دگرها عبارت آرائيست حسن در عرصات هم چنان روى گشاده اندرا * تا بدعا بدل شود دعوى داد خواه تو هر گنهى كه مىكنى عذر كه مىكند طلب * اينهمه طاعت حسن گرد سر گناه تو مهري حل هر نكته كه بر پير خرد مشكل بود * آزموديم بيك جرعه مى حاصل بود گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت مى * در هر هركس كه زدم بيخود ولا يعقل بود خواستم سوز دل خويش بگويم با شمع * بود أو را بزبان آنچه مرا در دل بود دولتي بود ز وصل تو شبى مهري را * حيف وصد حيف كه بس دولت مستعجل بود شيخ أبو سعيد أبو الخير آن يار كه عهد دوستداري بشكست * مىرفت ومنش گرفته دامن در دست مىگفت دگر باره بخوابم بيني * بنداشت كه بعد از أو مرا خوابي هست